![]()
بار آخر كه براي خواستگاري آمده بود گفت: فقط به شما بگم خطبهي عقد ما جاري شده. من حج كه بودم هر بار كه خانهي خدا را طواف ميكردم. شما رو كنار خودم ميديدم. اون موقع فكر ميكردم اين نفس منه كه اين جا هم نميذاره به عبادتم برسم. ولي بعد كه برگشتم منطقه و ديدم شما اينجا هستيد، ايمان پيدا كردم كه اون قسمت من بوده كه در طواف كنارم مياومد. با لحن خاصي گفتند: اگر من اسير يا مجروح شم. شما خيلي آزار ميبينيد، باز هم حاضريد با من ازدواج كنيد؟ گفتم: من آرم سپاه رو خوني ميبينم . من به پاي شهادت شما نشستهام.
![]()
شبي كه عقد كرديم. رفتيم خانهي پدري حاجي چون قرار بودبرگردند كردستان .آن شب حاجي تا صبح گريه ميكرد. نميدانم شايد احساس گناه داشت. شايد ياد بسيجيهاي كم سن و سالي افتاده بود كه شهيد شده بودند. گريه كرد و قرآن خواند. مخصوصا سوره «يس» را با سوز عجيبي ميخواند.بعد از نماز صبح از من پرسيد، دوست داري كجا بريم؟ گفتم : گلزار شهدا
سرش را به حالت شكر رو به آسمان كرد و گفت: ميترسيدم غير از اين بگويي؟
............................................................................................................................................

